تبليغاتX
كابوس عريان
كابوس عريان
نمايش عريان انديشه
گزارش يك قتل
 خبر اول: تازگي ها فهميدم كه قانوني در سوئيس تصويب شده به نام «قتل از روي ترحم!». يعني كساني كه از بيماريهاي لاعلاج رنج ميبرند، مي توانند با مراجعه به كلينيك هاي خاص، بدون درد و خونريزي، خودشان را براي هميشه از شر اين زندگي نكبتي خلاص كنند. يادمه چندين پست قبل وقتي راجع به اين مساله چند خط نوشتم، همگي متفق القول بنده را به جرم حيوان بودن، محكوم به فنا كرديد. حالا در يك كشور پيشرفته ( از لحاظ مدنيت و فرهنگ) پيشنهاد من به عنوان يك قانون رسمي مطرح است.

نتيجه خودخواهانه: اينجانب دست كم 150 سال از مردم كشورم پيشرفته تر مي انديشم.

خبر دوم: من چند تا رفيق دارم كه هر كدام علاوه بر منزل شخصي و اتومبيل، ماهي دو ميليون تومان درآمد دارند. (يعني 10 برابر درآمد اينجانب، ضمنا از اتومبيل و منزل شخصي هم خبري نيست). قسمت جالب داستان اينجاست كه تمام اين دوستان حسرت زندگي مرا مي خورند. هيچكدام يادشان نمي آيد كه آخرين بار كي به سينما رفته اند يا آخرين باري كه واقعا از ته دل خنديدند كي بود. اگر بخواهند سنگ تمام بگذارند و حسابي تفريح كنند، نهايتا لبي تر مي كنند و دولكي(زنان خياباني) تور مي كنند. والسلام. به جاي اينكه از درآمد ميليوني خود لذت ببرند، همواره درصدد اضافه كردن مايملك و ماترك(آنچه از ميت به جا مي ماند) براي بازماندگان مفت خور خود هستند. چند روز پيش از يكي از همين دوستان پرسيدم با پولي كه در مياري چي كار مي كني؟ گفت فقط خرج شكم خودم و زن و بچه ام مي كنم. طفلك اصلا نمي دونست پول به چه دردي مي خوره. اصلا بلد نبود از پولي كه داره لذت ببره.

نتيجه خودباورانه: هيچ ثروتي نمي تواند جاي خالي دل خجسته مرا پر كند. خوش به حال خودم كه از «داشتني»هاي دنيا فقط «بدهي» دارم ولي هزار برابر تمام رفقاي مايه دار، شاد و شنگولم.

خبر سوم: چند روزيست خبري شنيده ام كه پاك ترازم در رفته (يعني قسمت آهيانه مغزم هنگ كرده). قرار است مبلغ يك ميليارد تومان پول رايج مملكت به حسابم واريز شود!!!! مي دانم هيچكدام از شما باورتان نمي شود. راستش خودم هم باورم نمي شود. نمي دانم اگر جاي من بوديد چه مي كرديد؟! تمام روياهاي من با يك «اگر» بزرگ شروع ميشه. دارم نقشه مي كشم چگونه دركنار حفظ ارزش پولم، مي توانم از تمام لذايذ دنيا بهره مند باشم؟ دلم مي خواهد يك ويلاي بزرگ كنار ساحل سويل اسپانيا ابتياع (خريداري) كنم و تمام عمر را به تصنيف اپرا و ساخت آهنگهاي مورد علاقه ام سپري كنم. تحصيل گيتار فلامنكو ام را تكميل كنم و شبهه مكتبم را روي كاغذ پياده كنم. شب ها تا صبح در نايت كلابها(كلوب هاي شبانه) پرسه بزنم و طلوع خورشيد را لب ساحل نظاره كنم و ... هر وقت هم كه از زندگي خسته شدم، سفري به سوئيس مي كنم و خودم را به دست قانون قتل از روي ترحم مي سپارم.

نتيجه خودآگاهانه: « ليك اي دل در اگر نتوان نشست».

|+| نوشته شده توسط شهريار در 87/05/03 ساعت 0:18 |

برعكس نهند نام زنگي كافور
 تازگي ها دوستان عزيز تر از جان، به خاطر سر كچلم، منو «زلفعلي» صدا مي كنند. چند هفته ايست كه به قول عين الله باقر زاده «در شهر به من پيشنهاداتي شده» مبني بر سرمايه گذاري در امور هنري-فرهنگي-اقصادي-سياسي...

از آنجايي كه كف دست مان (همانند سر مباركمان) يك تار مو هم ندارد، همه با موچين و ژيلت و واجبي افتادند به جون ما كه بيا در فلان جا سرمايه گذاري كن.

آقاي افشين.ك صاحب شركت توليد آلبومهاي موسيقي، به من پيشنهاد كرده، با 4 ميليون تومان سرمايه گذاري مي توانم بخت آلبومم را (كه 7 سالهاست در انتظار انتشار آن هستم) باز كنم. بهش گفتم: 7 سال كه سهل است، اگر 70 سال ديگر هم صبر كنم، اين 4 ميليون همان جن است و من همان بسم الله.

از طرفي آقاي علي.م دقيقا همين مبلغ را براي سرمايه گذاري در بورس سهام پيشنهاد كرد. به هزار و يك دليل سياسي-اقتصادي(كه حوصله خواندنش را نداريد). ولي در عين حال اين احتمال هم مي رود كه با پرواز اولين هواپيماي اسرائيل بر فراز خاك مقدس و گه آلود تهران، اوراق سهام را به جاي كاغذ توالت به مصارف عمومي و خصوصي برسانيم.

از سوي ديگر آقاي جواد.ر از دوستان دوران ننگين دانشگاه خصوصي جاسبي، پيشنهاد كرده كه يك ميليون تومان براي مجموعه داستانهاي همسرم سرمايه گذاري كنم. جواد قول داده است كه هزار نسخه آن را به زور دگنك به ارشاد خواهد فروخت. الله اعلم بالصواب.

اينجاست كه شاعر نگون بخت آواره مي فرمايد: زنده بودن ما از بي كفني است، ااونوقت آقاياني كه نفس شان از شوفاژخونه دولت نهم بلند ميشه، پيشنهادهاي ميليوني مي فرمايند. حكايت شكم گشنه و آروغ فندقيه.

ما يه خبطي كرديم يك كلمه از دهنمون در رفت گفتيم آئيزنه* مباركمان ميلياردر است، حالا همه راست كردند پولهاي آئيزنه ما را اوندول* كنند. توي اين 22 سالي كه آئيزنه مبارك، لنگ شان را در خاندان ما گذاشته اند، نتوانستم خودم را راضي كنم، يه پاپاسي ازش وام بگيرم. حالا چه جوري برم گردن كج كنم كه ...

توضيح واضحات: راستي كسي مي دونه عزت نفس فرقوني چنده؟

*آئيزنه: شوهر خواهر

*اوندول: بالا كشيدن پول ديگران

|+| نوشته شده توسط شهريار در 87/04/20 ساعت 19:23 |

پستچي فقط يك بار زنگ مي زند

 

گزارش اول: تعداد 10 نفر در نظر سنجي تيپ مردانه برتر شركت كردند كه از اين تعداد 1 نفر به تيپ اول، 1 نفر به تيپ دوم و 5 نفر به تيپ چهارم راي اعتماد دادند. ضمنا 3 نفر هم گويا تكليفشان با خودشان مشخص نبود و نظر سنجي را زير سبيلي رد كردند. جالب اينجاست كه تيپ محمد رضا گلزار اصلا راي نياورد!!! پس چرا اينهمه دخترها براش غش و ضعف مي كنند؛ الله اعلم؟؟؟؟!!!!

گزارش دوم: قرائن و شواهد دال بر آنست كه خيلي ها پيه سانفرانسيسكو هنوز به تنشان نخورده و سفر سانفرانسيسكو را با مسافرت سياحتي – زيارتي اشتباه گرفته اند. براي اين دسته از ياران بايد عرض كنم كه منظور از سانفرانسيسكو همان ارتباط غير افلاطوني بين دو جنس مخالف است.(اونائي كه تيپ چهارم را انتخاب كردند، از دستشون رفت. متاسفانه شانس شركت دوباره در نظر سنجي را نداريد، چون پستچي فقط يكبار زنگ مي زند).

گزارش سوم: برخلاف تصورم، كه گمان مي كردم تيپ چهارم يك تيپ كاملا ايده آل براي بانوان محترمه است، آمارهاي رسمي و غير رسمي حاكي از آنست كه دو صفت «احساساتي» و «لطيف» چندان مورد تاييد نسوان نيست. چه بسا عبدالقادر بغدادي به مذاق ايشان خوشتر از دكتر علي شريعتي مي آيد.

گزارش چهارم: هر چه فرياد كشيدم كه از تلفيق و تركيب تيپ ها خودداري كنيد به خرج ياران نرفت كه نرفت. من به دنبال سليقه شخصي بانوان نبودم، بلكه در پي يافتن گرايش دروني شما به عنوان جنس مخالف بودم. يعني فارغ از شخصيت، تربيت خانوادگي، زيبايي شناسي فردي، سلايق و علايق شخصي، به دنبال يك منطق زنانه نسبت به جذابيت هاي مردانه بودم.

گزارش پنجم: تيپ اول تا سوم راي عدم اعتماد آوردند و تيپ چهارم با كسب حداكثر آراء به حجله دامادي دخول فرمود. خب مبارك است انشاء الله.

موزيك متن: امشب چه شبي ست، شب مراد است امشب ...

گزارش ششم: حق با شماست!!! هر كسي جاي شما بود نمي توانست تيپ مرا حدس بزند. براي اينكه ابعاد روحاني و جسماني من آنقدر پيچيده و مبهم است كه خودم هم از آن سر در نمي آورم. لنگه من در طبله هيچ عطاري پيدا نمي شود. من در طرفة العيني مي توانم از هيئت يك جاهل يا لومپن مثل مرتضي عقيلي در فيلم پاشنه طلا به رضا كيانيان در فيلم خانه اي روي آب تغيير هويت دهم. چيزي تو مايه هاي آفتاب پرست، كه در هر محيطي رنگي مناسب به خود ميگيره. ولي ويزاي سانفرانسيسكو هميشه تو جيبمه. با اين حساب حدس مي زنم هيچكس براي شام نمي آيد.

گزارش هفتم: برخي ياران واقعا مرا شرمنده نمودند و صفات خوب خودشان را به بنده نثار كردند. از تمامي ياراني كه در اين نظر سنجي شركت كردند سپاسگزارم. بويژه از فلك، ثنا، نازنين، نيلوفر و خاطره كه همانطور كه خواهش كرده بودم به نظر سنجي پاسخ دادند.

|+| نوشته شده توسط شهريار در 87/04/11 ساعت 19:38 |

حدس بزن چه كسي براي شام مي آيد؟
 

پاورقي اول: اونايي كه كمي از من با هوش تر بودند، با خواندن پست قبلي تصور كردند كه من سبك نوشتاري ام را عوض كرده ام. اونايي كه خيلي از من باهوش تر بودند، دريافتند كه پست قبلي هيچ مغايرتي با نوشته هاي پيشين من نداشته و به نوعي تاييديه پستهاي قبلي بوده است. يعني اگر بخواهم براي خوشايند ديگران بنويسم، جز همين مزخرفات، نظير «گاو حسن» و «كوچه علي چپ» و «حسن كچل» و ...غيره ، حرفي براي گفتن باقي نمي ماند.

پاورقي دوم: هميشه يه سوال تاريخي گوشه ذهنم مثل كرم وول مي خوره كه هنوز پاسخ قانع كننده اي برايش پيدا نكردم. نمي دانم گيرنده هاي من ياتاقان سوزونده يا فرستنده جفتك ميندازه! تا به حال از چندين جنس لطيف شنيده ام كه :« النساء احب الرجل الضخيم» يعني عليا مخدرات از جنس مذكر زمخت و پررو و كلك و شارلاتان و زبون باز و مخ زن و ... خوششان مي آيد. اين درحاليست كه عكس اين قضيه هم صادق است. يعني « النساء احب الرجل اللطيف» كه ترجمه فارسي آن مي شود: اناث عاشق ذكوري است كه مودب و محترم و سر به زير و محجوب و چشم و دل پاك و ... باشد.

نمي دانم آيا اين تضاد از بطن بينش دو گروه متفاوت از اناث مي آيد يا خود نسوان محترم نيز در ميان اين دو تيپ متضاد سرگردانند؟! شايد هم مساله ديگري در پس پرده نهفته باشد كه من از آن بي خبرم؟!!!

پاورقي سوم: هنوز مشكل من با پاورقي دوم حل نشده!! لذا از تمامي بانوان بازديد كننده وبلاگ كابوس عريان تقاضا مي شود با در دست داشتن شناسنامه، در نظر سنجي زير شركت كرده و تكليف خود را با مردان مشخص نمايند.

« لطفا در قسمت نظرات فقط به نوشتن «عنوان» تيپ شخصيتي اكتفا كنيد».

تيپ اول: بزن بهادر، خشن، زمخت، رند، شارلاتان، زبون باز، كه ضمنا در سفر به سانفرانسيسكو يد طولائي دارد. ( مانند عبدالقادر بغدادي)

تيپ دوم: شوخ و بذله گو، پر حرف، با نشاط، كم هوش، كه ضمنا در سفر به سانفرانسيسكو يد طولائي دارد. ( مانند عليرضا خمسه)

تيپ سوم: ژيگول، خوشگل، خوش لباس، پاكيزه، آلا مُد، كه ضمنا در سفر به سانفرانسيسكو يد طولائي دارد. ( مانند محمدرضا گلزار)

تيپ چهارم: نجيب، چشم پاك، مؤدب، محترم، متشخص، تحصيل كرده، عاشق، احساساتي، لطيف، مثبت انديش، با هوش، كه البته بر خلاف بقيه تيپ هاي ديگر، زياد اهل سفر به سانفرانسيسكو نيست. (مانند دكتر علي شريعتي)

تذكر: جدا از هر گونه ادا و اصول و ژست هاي روشنفكرانه خودداري فرماييد و بي پرده و صريح، نظر واقعي خود را ابراز كنيد.

راهنمايي: تصور كنيد فقط چهار مرد در دنيا وجود دارند كه هر يك نماينده يكي از تيپ هاي فوق الذكر است و شما ناچاريد تنها يكي از آنها را انتخاب كنيد.

پاورقي چهارم: هر كس كه بتواند حدس بزند من در كداميك از تيپ هاي چهارگانه فوق قرار مي گيرم، شام مهمان من است. اگر احساس كرديد كه من در هيچكدام از تيپ هاي فوق نمي گنجم، مي توانيد يك تيپ پنجم به آن اضافه كنيد.

توضيح واضحات: حالا نوبت من است كه حدس بزنم چه كسي براي شام مي آيد!!

 

|+| نوشته شده توسط شهريار در 87/04/02 ساعت 21:40 |

زنگ تفريح

به توصيه بعضي از دوستان، تصميم گرفتم كمي شيرين تر بنويسم تا تلخي روزگار از يادمان برود. حدود يكساعت فكر كردم. تمام ذهنم را زير و رو كردم تا مطلبي پيدا كنم كه باعث انبساط خاطر ياران كابوس شود. حال مي خواهم ماحصل يك ساعت تفكرم را كه بهتر از هفتاد سال عبادت است، بريزم روي داريه:

يك: نوستالژي با قافيه:

 اتــل مــتـل تـوتـولــــه             گــاو حسـن چـه جــوره

نه شير داره نه پستون            شيرشو بردن هندستون ( تا دلت بسوزه!)

دو: چوستالژي با قـيـافه: در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير/ من الاغي ديدم يونجه را مي فهميد...( تا دلت بسوزه!)

سه: خبر قيمتي: قيمت خانه در دبي، نصف قيمت خانه در تهران است! ( تا دلت بسوزه)

چهار: يك خبر سياسي: «كوچه علي چپ» به دليل لوله كشي گاز مسدود مي باشد! ( تا اطلاع ثانوي دلت بسوزه!)

پنج: انتقام شاعرانه: اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري / منم از كوچه معشوقه تو مي گذرم! ( تا دلت بسوزه!)

شش: كارت سوخت تاكسي باباي دوستم، سوخت! (خب! اسمش كارت سوخته ديگه. بايدم بسوزه! تا دلت بسوزه!)

هفت: ... ( نمي گم تا دلت بسوزه!)

هشت: بزرگترين پرسش فلسفي لاينحل بشر مودار: چرا حسن كچل به آرايشگاه مي رود؟؟؟؟؟(پاسخ احتمالي: براي نوشيدن آب! تا دلت بسوزه!)

نه: خبر داغ: پسري براي معاف شدن از سربازي، دست به خود سوزي زد! (درد بي دردي علاجش آتش است! تا دلت بسوزه!)

ده: آگهي بازرگاني: يك فقره خيارشور فرد اعلاء به فروش مي رسد. از يابنده تقاضا مي شود، محل كار خود را ترك و پيدا كنيد پرتغال فروش را ! (تا دلت بسوزه!)

توضيح واضحات: به جان عزيز خودم، تمام ديشب رو در محلول نمك و سديم غني شده خوابيدم تا تونستم اين مزخرفات رو سرهم كنم. ولي فكر كنم كمي زيادي خوابيدم، براي همين شورش دراومد.

 

|+| نوشته شده توسط شهريار در 87/03/25 ساعت 20:54 |

در خانه اگر كس است ...
 

ميگن وقتي ملا نصرالدين نامه مي نوشت، از بس كه بد خط بود، خودش هم دنبال نامه اش مي رفت! حالا شده حكايت من و نوشته هاي وبلاگم. مجبورم براي هر پست، چندين پيوست الحاق كنم تا بگم منظورم چي بوده!!! البته خوشحالم از اينكه مي بينم بعضي از ياران، خود حديث مفصل از اين مجمل مي خوانند. به قول شاعر شوريده و ژوليده و پوليده : « در خانه اگر كس است، يك حرف بس است».

اينكه برخي از نوشته هايم زخمي و تلخ به نظر مي رسد، ناشي از نگاه من نيست. بلكه بيان واقعيت موجود است كه خودمان ساخته ايم. حال اينكه چرا درباره اين وقايع تلخ مي نويسم، داستان داره....

اول: بشر(برخلاف آنچه در كتابهاي مدرسه آمده) مدني بالطبع نيست، بلكه جامعه را براي لذت جويي خويش بوجود مي آورد تا در سايه امنيت آن به لذتهاي شخصي اش برسد.

دوم: وقتي كه جامعه بوجود مي آيد، افراد آن، هر كدام نقش تكه اي از يك پازل را ايفا مي كنند، كه اگر درست كنار هم چيده نشوند، توليد نابهنجاري مي كند و پيامد اين نابهنجاري، مستقيما يقه مبارك خودمان را مي گيرد.پس اگر به هر فرد يا قشري از جامعه اجازه دهيم، هر غلطي كه دلش مي خواهد بكند يا بي تفاوت از كنار آن بگذريم، آتشي به پا خواهد شد كه دودش چشم ما را از كاسه در مي آورد.

سوم: بشر به خاطر منش و خوي خودخواهانه اش، اجازه نمي دهد كسي مخل آسايش و لذت جويي اش شود. براي همين در برابر ضد ارزشها و نابهنجاري ها قد علم مي كند.

چهارم: نگرش سست مآبانه، همانند: «ولش كن بابا»، «بي خيالي طي كن»، «به من چه؟»، «به تو چه؟» و نظاير آن، روزي چنان گريبان اجتماع خواب آلودمان را خواهد گرفت كه چاره اي جز فرار يا انتحار باقي نخواهد گذاشت.

پنجم: اينكه امروز من يا شما به اندازه كافي اندوهگين هستيم كه ديگر ياراي شنيدن اين مصائب را نداريم، به اين دليل است كه نسلهاي پيشين، در كمال خونسردي، درحاليكه در يك دست پرچم «به من چه؟» و در دست ديگر پلاكارد« به فلانم...» برافراشته بودند، از كنار ضد ارزشها و زشتي هاي جامعه گذشتند.

تصور كنيد كه هزار نفر درون يك كشتي، در دل اقيانوس در حال سفر باشند و يك نفر بخواهد جايي كه خودش نشسته را سوراخ كند و بقيه هم بگويند: « به ما چه؟ او جايي كه خودش نشسته را سوراخ مي كند!» در حاليكه آب در كشتي يعني هلاك آن! طبيعتا در چنين مواقعي مسافران سعي مي كنند فرد خاطي را در اقيانوس رها كنند تا باقي همسفران به سلامت به مقصد برسند.

ششم: هر كدام از ما در جامعه وظيفه اي داريم و ضمنا مسئول اعمال خود و ديگرانيم. اگر از نگاه روحاني مسجد محله ما هم بخواهيم به اين قضيه بنگريم، مي توانيم استناد كنيم به حديث پيامبر: كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته

هفتم: نگاه مندرس و پوسيده اي كه قرنها با آن زيسته ايم، امروز ديگر پاسخگوي نيازهاي جامعه ما نيست. جامعه امروز به نگرشي امروزي نيازمند است. احساس ترحم و شفقت نسبت به درماندگاني كه به درد لاي جرز مي خورند، درست مثل گريستن بر سر قبري است كه هيچ ميتي در آن نخوابيده و يا دخيل بستن به امامزاده ايست كه شفاء نمي دهد.

|+| نوشته شده توسط شهريار در 87/03/21 ساعت 22:30 |

خوب، بد، زشت
 

1- دل تمام كساني كه بد قولي كردند و عذر بدتر از گناه آوردند كه نمي توانند به گردهمايي ياران كابوس بيايند سلامت باد! حركت شگرفي كه امروز ياران هميشه در سنگر مرام انجام دادند، حقيقتا جاي تقدير و تشكر دارد. ديدار دوستانه و صميمي ياران، امروز را برايم به روزي فراموش نشدني و شيرين تبديل كرد. دلم مي خواست به اندازه تمام تنهايي هايم برايشان حرف مي زدم و به وسعت نمي دانم هايم حرفهايشان را بشنوم. ولي افسوس كه حرف ما بسيار و وقت ما اندك و آسمان هم كه باراني بود. در همين جا از تمام ياران خوش قول و آن تايم وبلاگ نويس سپاسگزاري مي كنم. ضمنا محمد جان تولدت مبارك.

2- نمي دونم تا حالا به سايتهاي دوستيابي و همسر يابي و زهرمار يابي سر زديد يا نه؟ معمولا هواداران اين سايتها آدمهايي هستند كه توان برقراري ارتباط با مشترك مورد نظر را نداشته و از اعتماد به نفس كمي برخوردارند. بگذريم... يكي از جالب انگيزترين قسمتهاي اين موضوع اينه كه وقتي به پروفايلهاي خانمها مراجعه مي كني، يك درخواست هميشگي، پاي ثابت خواهش آنهاست. و اون چيزي نيست جز صداقت. نمي دونم اولين بار كدوم خانوم محترم شير پاك خورده اي، قضيه راستگويي و صداقت را در پروفايلش نوشت كه بقيه اينقدر افراطي آنرا دنبال مي كنند. شايد كار شيرين عبادي بود شايد هم تهمينه ميلاني. بهر حال از اون جالب انگيزتر اينه كه وقتي با يكي از همين مدعيان و خواهندگان راستگويي ارتباط برقرار مي كني و راست و حسيني تمام ماجرا را برايش تعريف مي كني، عين هلوي پوست كنده يك نه به پهناي خليج هميشه فارس ميذاره تو كاسه ات و پاسخ صداقتت را طوري ميده كه دفعه بعد پشت دستت را با اطو ، آتيش سيگار يا مايكرو ويو داغ مي كني كه تا عمر داري به هيچ زني راستش رو نگي.

3- وقتي تو خيابون چشمم به يه كارگر زحمت كش مي افته، ياد ماركس و حرفهاش مي افتم. كارگر يعني عقب نگه داشته شده ترين قشر جامعه و در عين حال سازنده ترين آنها. قطرات عرق پيشاني كارگر، دانه هاي الماسي است كه يكراست به جيب سرمايه دار مفت خور مي رود. كارگر در يك صدم سودي كه براي سرمايه دار مي آورد هم سهيم نيست. البته اينها حرفهاي ماركس نيست، بلكه احساس خودمه. بگذريم ... تا حالا شده كسي كه از نردبان همين كارگرها بالا رفته و براي خودش دم و دستگاهي بهم زده، و هيچ هنري نداره جر اينكه تعداد صفرهاي حساب بانكيش از شما بيشتره، شخصيت شما را بر روي قسمتي از عضو حساس بدنش دايورتdivert) ) كنه؟ متاسفانه از اين آدمها دور و بر من كم نيستند. شايد به اين خاطر كه اصلا حساب بانكي من صفر نداره. تا زماني كه احمق هايي مثل آنتوني رابينز و آزمنديان و حورايي و امثالهم، و به طبع آن امت هميشه در صحنه، موفقيت را در پولدار شدن خلاصه مي كنند، نه در انسان شدن، قصه ما همينه.

 

|+| نوشته شده توسط شهريار در 87/03/14 ساعت 3:2 |

كلاغيسم
 

حتما داستان معروف كلاغ و عقاب رو شنيديد. همون عقابي كه دلش مي خواست عمري به طولاني كلاغ داشته باشه ولي در نهايت كيفيت زندگي رو به كميتش ترجيح ميده.

عقاب حاضر بود 2 سال بيشتر عمر نكنه ولي در عوض غذاش رو خودش شكار كنه و حاضر نبود مثل كلاغ آت و آشغال و لاشه مردار بخوره.

عقاب حاضر بود 2 سال بيشتر عمر نكنه ولي در عوض بلند پروازي و لذت بودن در اوج آسمونا رو از دست نده.

متاسفانه كم نيستند آدمايي كه دچار تفكر كلاغيسم شده اند. اينها تمام عمر، آنطور كه دلشان نمي خواهد زندگي مي كنند، تا مثلا زندگي طولاني تري داشته باشند. غافل از اينكه اگر هزار سال هم عمر كنند، 999 سال آنرا به مبارزه و كشمكش با يك سري بايدها و نبايدها تلف مي كنند. يكسال باقي مونده رو هم به خيال زندگي بهتر سپري مي كنند و بعد ....

ما هميشه فراموش مي كنيم كه يكبار بيشتر به دنيا نمي آييم. تنها يك فرصت براي زيستن وجود دارد. اين لحظه، درست همين لحظه، فقط يكبار در زندگي رخ مي دهد. هيچ فرصت دوباره اي وجود ندارد.

حتما بعضي از شماها فكر مي كنيد، بعد از مرگ دنيايي وجود داره كه اگر خودتون رو از لذتهاي اين دنيا محروم كنيد، در دنيايي ديگر 100 برابر لذت بخش تر از اونو تجريه خواهيد كرد. كاش قدري به فلسفه پيدايش چنين تفكري فكر كنيم.

ياد جوكي افتادم كه از هر تراژدي غم انگيز تر است:

يه بابايي ميره پيش دكتر و ميگه : من الان 50 سالمه و مي خوام 50 سال ديگه عمر كنم. چي كار بايد بكنم؟

دكتر مي پرسه: سيگار مي كشي؟

يارو ميگه: نه! استغفر الله

-         مشروب مي خوري؟

-         نه! استغفر الله

-         ترياك مي كشي؟

-         نه! استغفر الله

-         خانم بازي مي كني؟

-         نه! استغفر الله

-         پس 50 سال عمر اضافه مي خواي كه چه غلطي بكني؟

فرصت زيستن براي كسب لذت است. اما مي توانيم اين فرصت را به بدترين شكل ممكن سپري كنيم. من به شخصه ترجيح ميدم از تفكر عقابيسم پيروي كنم. عمر كوتاه، ولي با كيفيت. حاضرم 10 سال ديگه بميرم ولي تمام 10 سال رو به خوشگذراني مشغول باشم.

به قول روحاني مسجد ما: آدمي كه اين دنياش مثل جهنمه، نبايد توقع داشته باشه اون دنياش مثل بهشت باشه.

آدمي كه دنياش مثل آخرت يزيده، چه لزومي داره به زندگي نكبتي خودش ادامه بده. چاره اش، مبال و تيغ و شاهرگه، بعدشم ... خلاص....

آدمي كه در اوج قدرت و جواني قطع نخاع ميشه، چرا بايد تمام خانواده و دوستان و پزشكان زحمت كش را به درد سر بندازه كه مي خوام 40 سال ديگه مايه عذاب ديگران شوم؟ آيا اين چيزي جز خودخواهي نيست؟

چرا بايد يه خيابان خواب معتاد بخت برگشته كه چهره جامعه رو مخدوش مي كنه و به هزار كار كثيف و غير فانوني رو مياره، حق حيات داشته باشه؟

چه لزومي داره معلولان و از كار افتادگان اجتماع كه فقط از امكانات جامعه استفاده مي كنند و به عنوان يك مصرف كننده صرف، هيچ خاصيتي براي اجتماع ندارند، حق حيات داشته باشند؟

لطفا نگوييد كه هر انساني حق حيات داره و از اين دست شعارهاي نوع دوستانه و عوام فريبانه سر ندهيد. اگر واقعا معتقديد هر انساني حق حياتش را از خداوند مي گيرد و هيچ كس نمي تواند اين حق را از او سلب كند چرا به قانون اعدام اعتراضي نمي كنيد؟ مگر نه اينست كه انسانها، حق حيات را از انسانهاي ديگر مي گيرند تا حق حيات ساير افراد جامعه به خطر نيفتد؟

پس چرا نمي پذيريم، هستند آدمايي كه نقش علف هرز را در جامعه انساني بازي مي كنند و بايستي آنها را از ريشه درآورد تا گلهاي عطرآگين و نهال هاي پر ثمر جامعه بهتر رشد كنند؟

 

|+| نوشته شده توسط شهريار در 87/03/07 ساعت 22:4 |

وای به روزی که ...
گردهمایی یاران کابوس کنسل شد.

این خبر را عصر گذشته  تمامی خبرگزاری های کشور بر روی تلکس و سایتهای

خبری ارسال کردند.به گزارش آسوشیتد پرس به دلیل بعد مسافت و تعطیلات ۵ روزه

و چند دلیل دیگر که از گفتن آنها معذورم گردهمایی یاران کابوس به شاید وقتی دیگر

موکول شد.

زین پس گردهمایی در زمانی برگزار می گردد که یکی از یاران کابوس از شهرستان یا

خارج کشور به پایتخت آمده و به افتخار حضورشان گرد هم می آییم.

قابل توجه یاران تهرانی:

گردهمایی یاران پایتخت زمانی برگزار می شود که هفت نفر از یاران پایتخت نشین

اعلام آمادگی کنند.

تبصره: چنانچه تا تاریخ ۱۲خرداد سال جاری این تعداد از یاران اعلام آمادگی کنند،

همایش در روز موعود برگزار خواهد شد.

|+| نوشته شده توسط شهريار در 87/03/02 ساعت 12:27 |

ما چند نفر
 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ...

جای شگفتی است که یاران نو رسیده (ثنا و علی و خاطره) بیش از یاران کهن از گردهمایی استقبال کردند. تا به حال محمد، ثنا، خاطره، علی، مائده و اینجانب (ما شش نفر) برای گردهمایی اعلام آمادگی کرده ایم. فکر کنم اگر کمی به یاران کهن فرصت دهیم، مثلا تا اول خرداد، شاید فرجی حاصل شود.

تاریخ و محل برگزاری گردهمایی متعاقبا به آدرس ایمیل یاران ارسال خواهد شد.

|+| نوشته شده توسط شهريار در 87/02/28 ساعت 15:35 |

Powered By
BLOGFA.COM