تبليغاتX
خنیاگر دوزخ
خنیاگر دوزخ
جایی برای زندگی

به علت فیلتر شدن این وبلاگ منحوس در ایران مجبور شدم به آدرس جدید نقل مکان کنم. کاربران خارج از ایران از این به بعد می توانند به این آدرس مراجعه کنند

http://khonyagarx.blogfa.com

خنیاگر دوزخ

|+| نوشته شده توسط شهریار در 88/03/05 ساعت 10:52 |

بزرگراه گمشده
 

من از ديدن برخي وبلاگها كه هر چند ساعت يكبار آپ ميشه انگشت حيرت به ماتحت فرو مي كنم. اين آپ كردنهاي پي در پي دو علت بيشتر نداره: يا طرف قلم توانا و حرفهاي زيادي براي گفتن داره يا اين اسهال لغوي، نتيجه يبوست فكري نويسنده است.

من با دو قسم وبلاگ خيلي حال مي كنم؛ يكي وبلاگهايي كه نويسندگان آن تا حرفي براي گفتن ندارند آپ نمي كنند و ديگر كساني كه حرفهاي ديگران را به اسم خودشان بلغور نمي كنند. حتي اگر قلم توانايي ندارند (مثل من بي سواد)، هرچه مي نويسند، تراوشات ناب ذهن و انديشه خودشان است. هرچند غلط و معيوب و بد قواره.

البته بايد اعتراف كنم فقط 2 بار حرفهايي كه در اينترنت پيدا نمي توان كرد را در وبلاگم گذاشته ام، ولي لااقل اين قدر شهامت داشتم كه بگويم اين مطلب را از فلان كتاب علي دشتي يا ماركس بازنويسي كرده ام.

 لازم نيست براي نوشتن دنبال سوژه بكر يا موضوع خاصي بگرديد. فقط كافيست به اولين چيزي كه به چشمتان دوخته مي شود، از زاويه اي ديگر بنگريد. مثلا تا حالا به اين فكر كرده ايد كه چرا گربه ها پرواز نمي كنند؟ يا مثلا چرا آلبوم محسن چاوشي از محمد نوري بيشتر ميفروشه؟ يا مثلا چرا مردم عوام رابطه نزديكتري با ديوان حافظ دارند درحاليكه يك كلمه هم از شعرهاي حافظ سر در نميارند؟

تا حالا راجع به brain storm يا همان «طوفان ذهن» چيزي شنيده ايد؟ اين شيوه نويني در مديريت است. بدين ترتيب كه در يك جلسه، تمام پرسنل يك شركت در باب موضوعي خاص هر مزخرفي كه به نظرشان مي آيد را به زبان مي آورند و در نهايت از دل اين مزخرفات به ايده اي بكر و طرحي نو دست مي يابند. اگر اين اتفاق در فرهنگ وبلاگ نويسي ايران هم رسوخ مي كرد، از دل اينهمه نگاه جديد شايد امكان داشت طرحي نو دراندازيم. ولي متاسفانه همه به كپي كردن از يكديگر عادت كرده اند.

توضيح واضحات: خوشحالم كه اغلب ياران كابوس در زمره وبلاگ نويسان دوست داشتني هستند.

|+| نوشته شده توسط شهریار در 88/02/18 ساعت 22:48 |

مردي كه به زانو درآمد

برداشت اول: آخرين خبر از اولين آلبوم موسيقي كه دو تا از ترانه هاي من در آن چپانده شده: به گزارش خبرگزاري فضول پرس تا دو هفته ديگر اين آلبوم كه نامش را هنوز نمي دانم بازار موسيقي را منفجر خواهد كرد. تا امروز حدود 5 ماه است كه در انتظار انفجار اين آلبوم هستم ولي ...

برداشت دوم: مدتها بود كه يار جديدي به اين وبلاگ كپك زده ما الحاق نشده بود كه به ميمنت و سلامتي چشم ما به جمال مبارك چندين يار تازه از جمله مجيد، دنيا و فريبا باز شد. ياران جديد! ورود شما را به كلبه تاريك كابوس عريان خير مقدم عرض مي نمايم. به دنياي تلخ و شيرين من خوش آمديد!

برداشت سوم: هنوز فيلمي كه به مناسبت سال جديد فيلمبرداري كردم به مرحله مونتاژ نرسيده. شايد سه شنبه پشت ميز تدوين بشينم و با تدوينگر قديمي خودم فيلم را تا مرحله صداگذاري پيش ببرم.

برداشت چهارم: خيلي از ياران كابوس اصرار داشتند ترانه اي كه براي بانك پاسارگاد سروده ام را در وبلاگ بگذارم(هرچند كه يك نفر هم چنين تقاضايي را نكرده) من هم چاره اي نداشتم جز اطاعت امر ياران كابوس. اين شما و اين هم ترانه بانك پاسارگاد:

از خاك پاك خاور، خورشيدوار سر زد

دست سخاوت مهر، آمد دوباره در زد

تابيد نور همت از روزن ستاره

هنگام سر بلنديست در سومين هزاره

بر قامتش رداي تكريم خلق پوشيد

از دل نواي احسان تا آسمان خروشيد

مردانه عهد بستند با پشتكار نستوه

با قلب همچو دريا، عزمي فراز چون كوه

سر داده از دل و جان اينك شعار جاويد

ايراني ذات بانك است پيوسته باد اميد

همزاد پر فروغ قصر بلند خورشيد

همنام پر شكوه اقليم تخت جمشيد

ميراث شرقي ما همواره جاودان باد

در قلب پاك ايران، نام تو اي پاسارگاد

(قسمتهاي بولد شده اجبارا از سوي سفارش دهندگان به بنده تحميل شده است).

برداشت پنجم: كساني كه مايلند عكس صاب وبلاگ (شهريار) در صفحه نخست كابوس عريان مثل تاپاله بچسبد، لطفا با كامنتهاي خود اظهار تمايل يا انزجار فرمايند.

|+| نوشته شده توسط شهریار در 88/02/06 ساعت 21:13 |

وقتي همه خوابيم

فصل اول: هر سال بعد از تعطيلات نوروز به خودم ميگم كه امسال يه سال ديگه ست، سالي كه اهداف صد تا يه غازم محقق ميشه. امسال پروژه هاي تخمي – تخيلي ام به ثمر ميشينه. امسال از اين فلاكت هزار ساله جون سالم به در ميبرم. امسال براي نشريه فلان آگهي مي گيرم. امسال يه گنج پيدا مي كنم. امسال يه معجزه تو زندگيم رخ ميده. امسال آلبوم موسيقي ام منتشر ميشه شايد هم منفجر بشه. نمي دونم الآن 8 ساله كه اين مزخرفات رو هر سال با خودم تكرار مي كنم. جالب اينجاست كه از رو هم نميرم. چون امسال هم همين چيزها رو تو ذهنم چند بار قرقره كردم. شايد فروردين سال آينده باز هم نوشتم:

شب عيد است و يار از من چغندر پخته مي خواهد...

فصل دوم: براي آدم هاي حقيري مثل من، اتفاقات كوچيك مثل يه حادثه بزرگ توي ذهنشون مي مونه. ديروز از استادم محمد رضا صادقي شنيدم كه گفت:

شهريار جان! شعري كه براي بانك پاسارگاد سرودي، تبديل به سرود ملي پاسارگاد شده! رضا رشيدپور هم از جمعيت حاضر در سالن وزارت كشور(كارمندان بانك) درخواست مي كرد كه اين شعر رو يكصدا با هم بخوانند!

يادش به خير... زماني براي معشوقكان ريز و درشت مان شعر مي سروديم، حالا شديم شعر فروش! واقعا باعث شرمندگيه!!!!

فصل سوم: سالهاي فلاكت به من ياد داد كه چطوري از آب، سس مايونز بگيرم. تو اين 8 سال، مهارتهايي آموختم كه اگر فلاكت نبود، تا 80 سال ديگه هم ياد نمي گرفتم. جالب اينجاست كه هر سال يك فلاكت جديد به قبلي ها اضافه ميشه و من هم يه مهارت جديد به مهارت هاي قبليم افزوده ميشه. اگه همينطور پيش بره تا 10 سال ديگه قصه زندگيه من توي كتابهاي درسي به جاي تصميم ايكبيري يا چوپان خالي بند يا دهقان خطا كار ورق مي خوره!  امسال هم آقاي سردبير، يك صفحه جديد در نشريه (...) برايم در نظر گرفت. هفته پيش درباره كلاه قرمزي نوشتم، اين هفته در مورد بهرام بيضائي. هفته ديگه هم در مورد يه احمق ديگه و الخ...

توضيح واضحات: چقدر عمر آدما طولانيه!

|+| نوشته شده توسط شهریار در 88/01/26 ساعت 20:42 |

گنج قارون

سكانس اول: ياد محمد علي فردين بخير... يادتون هست تو جشن نامزدي با دختر آقاي زر پرست، با صداي پر صلابت ايرج مي خواند:

شب عيد است و يار از من چغندر پخته مي خواهد

خيالش مي رسد من گنج قارون زير سر دارم ...

واقعا براي آدمايي مثل من مفهوم نوروز چيه؟ من كه تمام زندگي برام يه كابوس شوم و تموم نشدني ست، من كه تو هفت آسمون يه چراغ نفتي ندارم كه برام سوسو كنه، نوروز و ديروز و حاجي فيروز كيلويي چنده؟ من مثل بچه اي هستم كه تو شهربازي پرسه مي زنم و بازي كردن ساير بچه ها رو نگاه مي كنم ولي خودم هيچ بليطي براي بازي ندارم. فقط مي تونم هواي آلوده اش را خورده و كف صادر كنم و از سرويس بهداشتي رايگانش استفاده كرده و مدام تو توالتهاي كثيفش بشاشم. انقدر بازي كردن ديگران رو ديده ام كه بازي كردن از يادم رفته. نمي دونم اگه يه روز يه نفر، بليط مفتي بذاره كف دستم، بازم بلدم بازي كنم يا نه؟

سكانس دوم: ديگر از اينهمه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام... هر سال ده ها نفر برام آرزو مي كنند كه سال خوبي داشته باشم، ولي نمي دونم چرا هر سال از سال قبل گه تر ميشه. همه آدما، هر سال عيد، يك جمله ضبط شده رو، مثل طوطي هاي شكر شكن شيرين گفتار، به هم تعارف مي كنند بدون اينكه ذره اي خواستن ته مغزشون وول بخوره. امسال هر كي برام اين جمله رو تكرار كرد، فقط جواب دادم: آره، بهش ميگم. پارسال هم همين حرف رو زدي ولي...

سكانس سوم: من هر سال عيد، يه فيلم كوتاه ويديويي مي سازم كه تعداد تماشاگرانش از انگشتهاي يك پا فراتر نميره. فيلمنامه فيلم امسال را نوشتم. دكوپاژ هم كردم. دوربين و سه پايه و ... آماده است ولي به يك فقره بازيگر سوپر استار شديدا نيازمندم تا فيلمبرداري رو كليد بزنم. لازم به ذكر است كه فقط از دستها و پاهاي اين بازيگر در فيلم استفاده مي شود. خواهشمندست متقاضيان محترم هر چه سريعتر نسبت به پر كردن فرم درخواست اقدام نمايند. وگرنه مجبورم تقاضاي نيكي كريمي يا محمدرضا گلزار را جهت بازي در فيلمم بپذيرم.

سكانس آخر: امسال مي خوام يه جور ديگه عيد رو به همه(البته يه جز ياران كابوس) تبريك بگم. پارسال كه آرزوي سال خوب كرديم، اينجوري شد. امسال يه جور ديگه ميگيم شايد اونجوري بشه:

عيد شما مبارك/ دم شما سه چارك

سال گه مبارك

اميدوارم سال گهي داشته باشيد.

سالي پر از كثافت و نكبت و بدبختي برايتان آرزو مي كنم.

|+| نوشته شده توسط شهریار در 88/01/03 ساعت 15:19 |

چهارشنبه سوري

طبق يك سنت حسنه، همانند سنوات گذشته، تالار انديشه حوزه هنري، ميزبان جماعت علاف سينما دوست بود. من نيز مثل سالهاي قبل، چرت قيلوله در سينما را به كار خسته كننده اداري ترجيح دادم و به تماشاي منتخب فيلمهاي جشنواره فجر نشستم. دست بر قضا، ميان خواب و بيداري چند فيلم را از نظر مبارك گذرانديم و ماحصل آن يادداشتهايي شد كه از نظر مباركتان مي گذرانيم.

درباره الي: هياهوي بسيار براي هيچ

گويا اين فيلم لقب بهترين فيلم اجتماعي بعد از انقلاب را به خود اختصاص داده بود ولي با عرض تاسف چنين نشد. نگاهي گذرا به پيشداوري هاي خاله زنكي كه تنها از حيث كارگرداني قابل تامل بود. نماهاي طولاني پانتوميم و بادبادك بازي ترانه عليدوستي، نامتعارف بودن روابط بين اشخاص، خرده پلانهاي بي معنا و زائد، شخصيت پردازي هاي ناقص و مبهم، از جمله ضعفهايي بود كه به كليت اثر لطمه مي زد. در عوض به جز بازي تصنعي گلشيفته فراهاني بقيه بازيگران به خوبي از پس نقشها برآمدند. بزرگترين حسن فيلم، كارگرداني درخشان اصغر فرهادي بود بطوريكه اصلا حضورش در فيلم ديده نمي شد. كما كان بهترين فيلم اصغر خان همان چهارشنبه سوري است كه هنوز پس از گذشت سه سال، بهترين فيلم تجاري سالهاي اخير است.

ترديد: هملت به سبك ايراني

فيلم از لحاظ ساختار سينمايي يك اثر قابل قبول بود ولي ضعف بازيگري، طولاني بودن زمان فيلم(2 ساعت و 20 دقيقه)، تدوين تئاتر گونه، درآميختن غير منطقي زندگي شاهزاده دانماركي با شاهزاده ايراني، باعث افت زيبايي هاي بصري فيلم شده بود.

دلخون: وكيل خوشگل، قاتل روشنفكر

فيلمي به شدت كسالت آور و خسته كننده كه گويي براي خودنمايي حامد بهداد و الناز شاكر دوست خلق شده بود. حامد بهداد را با بازي هاي هيستريك و بيمار گونه اش مي شناسيم. غافل از اينكه اينگونه بازيگري، سالهاست كه در سينما منسوخ شده. الناز هم كه با آن چشمان از حدقه درآمده اش به شدت احساس خوشگلي مي كند، در اين فيلم حكم آب و رنگ را پيدا كرده بود. اصلا نمي خواهم در مورد اين مزخرف چيزي بنويسم.

زاد بوم: لاك پشتها به خانه باز مي گردند

به نظر شخص شخيص بنده، بهترين فيلم جشنواره امسال، آخرين اثر ابوالحسن داوودي است. سوژه بكر، فيلمنامه كم عيب و نقص، بازي هاي يكدست، حفظ منطق روايي داستان، موسيقي عالي، كنايات سياسي و اجتماعي، نمايش عريان از هم گسيختگي خانوادگي در 3 نسل مختلف، طنز ظريف و بيدار سازي حس وطن پرستي از جمله نقاط قوت اين فيلم به شمار ميرود. فقط چند پلان ضعيف مربوط به ستاد انتخاباتي مسعود رايگان، كمي ار ارزش فيلم كاسته بود كه البته قابل اغماض است.

پنالتي: فيلمي كه سرش به ...نش پنالتي زد

واقعا انسيه شاه حسيني براي چي كارگردان شده؟ بشين خونه به شوهر و بچه ات برس. صد رحمت به دلخون. رويارويي دو تيم فوتبال خودي، نتيجه اش چيه؟ معلومه ديگه؛ مساويه. آخرش هم به جاي پنالتي، مراسم تشريع جنازه برگزار ميشه و ديگر هيچ. ولش كن بابا...

بي پولي: مردي كه موش شد

با اين فيلم خيلي حال كردم. فيلم مصداق اين مصرع است كه شاعر مي فرمايد:

«هميشه در مصاف مرگ نقاب از چهره مي افتد»

چگونگي به خاك مذلت نشستن يك فقره بچه پولدار مزلف و تو سري خوردن او از زنش. حميد نعمت الله با انتخاب تمي نسبتا كميك به همراه طنزي ساده و روان، استفاده از ضرباهنگ سريع، هدايت بازيگران با بازي هاي باور پذير، توانسته فيلمي بي ادعا و بدون شعار زدگي هاي رايج را رقم بزند.

به كبودي ياس: ...

پس از گذشت 10 دقيقه از شروع فيلم، همه تماشاچيان مثل چك برگشتي، به محل كار خود برگشتند.

عيار 14: توهمات مرد چشم آبي

يكساعت كه از شروع فيلم گذشت، تازه معلوم شد داستان از چه قراره. آخرش هم فهميديم سزاي همكاري با پليس، مرگ مفاجا ست. فيلمي به شدت سر كاري و لوس و بي مزه. روابط نامانوس و غير قابل باور ميان شخصيتهاي داستان، بين تماشاچي و فيلم، فاصله هاي عميقي ايجاد كرده بود. به نظر ميرسد پرويز شهبازي در جستجوي يافتن بيان شخصي خود در سينماست و بايد فرصت بيشتري به او داد.

پستچي سه بار در نمي زند: پستچي فقط دو بار در ميزند

فيلمي به شدت بي منطق كه فقط به نيت به رخ كشيدن قدرت ديالوگ نويسي حسن فتحي ساخته شده بود. داستان در سه دوره زماني مختلف (اوايل رضا شاه، دوران مصدق و حال) مي گذشت و الحق و الانصاف چيره دستي حسن فتحي در ديالوگ نويسي در هر سه دوره ستودني بود. فيلم ملغمه ايست از سه فيلم مطرح هاليوودي يعني كينه، اره و تاثير پروانه اي، به همراه پلانهاي بي معنا با كاربردهاي تجاري مثل رقص و دايره و تنبك.

سوپر استار: فرشته هاي زميني

تنها چيزي كه در فيلم چشم شما را نوازش ميدهد، بازي بي تكلف و دور از انتظار شهاب حسيني است كه تمام نقطه ضعفهاي فيلم را هم پوشش داده. در اين فيلم از تهمينه ميلاني، ديگر از فمنيست افراطي فيلمهاي قبلي اش خبري نيست و به مراتب ضعيف تر از آثار ارزنده اش رده بندي مي شود. تقريبا حرف خاصي براي گفتن ندارد جز اينكه فرشته هاي زميني را دريابيد. زن در اين فيلم موجودي ضعيف و خودخواه نشان داده شده كه براي رسيدن به خواسته هايش، هر بلايي كه بخواهد، سر مرد در مي آورد. ولي معلوم نيست سوپر استاري كه به زيبا ترين زنها پشت مي كند چگونه اسير خواسته هاي دختر بچه اي مي شود كه در فرزند بودن او نيز مشكوك است.

خروس جنگي: چه جفنگي!

يك مشت بازيگر كميك مثل رضا عطاران و احمد پورمخبر و دار و دسته اش را گرد هم آوردند و سوژه اي پوسيده و نخ نما را دست مايه كار قرار دادند و به خورد ملت دادند. در آخر فيلم به گونه اي تمام شد كه همه منتظر ادامه آن بودند. گويي حلقه آخر فيلم به جشنواره نرسيده بود.

بيست: جشنواره بازي هاي متفاوت

از پرويز پرستويي گرفته تا حبيب رضايي، همه بازيگران در نقشي متفاوت با آنچه تاكنون از آنها ديده ايم ظاهر شدند. مهتاب كرامتي با گريمي كاملا متفاوت، قدرت بازيگري اش را به خوبي به نمايش گذاشت. بازي عليرضا خمسه هم كه واقعا ستودني بود. باورم نمي شد كه خمسه بتواند تلخي نقشش را به ابن زيبايي ارائه كند. فيلم، داستان بيست روز از زندگي كارگران و صاحب يك تالار پذيرايي را روايت مي كند كه در شرف تعطيلي است. عبدالرضا كاهاني در مقام كارگردان توانسته بود فضاي بيمارگونه و تلخ مورد نظرش را به بهترين نحو در فيلم ايجاد كند. بطوريكه كم شعورترين بيننده هم خيلي زود در اين تلخي هضم مي شد. بزرگترين ضعف فيلمنامه گذشته و آينده مبهم شخصيت ها بود. بطوريكه بسياري از پرسش ها در فيلم بي جواب مي ماند. مثلا حبيب رضايي به چه جرمي زندان بوده و اولين بار كجا مهتاب كرامتي را با دوستش ملاقات كرده؟ چرا همه شخصيتها بي خانمان هستند و اصلا چرا اينهمه بي خانمان يكجا جمع شدند؟ چرا پرستويي به مجالس عزا بيش از عروسي علاقه مند است؟ چه بلايي سر زندگي گذشته اش آمده؟ كسي كه ادعا مي كند فرزند اوست، تا حالا كجا بوده؟ و پرسشهاي بي پاسخ ديگر.... در كل فيلمي جذاب و پر تعليقي است كه تماشاچي را تا آخر فيلم روي صندلي نگه ميدارد.

|+| نوشته شده توسط شهریار در 87/12/25 ساعت 20:53 |

زاغه نشين ميليونر

 

تا حالا دقت كرديد كه بعضي از جملات ظاهرا مودبانه از صد تا فحش خواهر مادر ماتحت آدم را مشتعل تر مي كنه؟ امروز شنيدم كه فقط 15 ميليون نفر از ساكنين ربع مسكون تا به حال دهان خود را به فحش نيالوده اند. كسي چه مي داند، شايد اونا هم از تكنيك فوق استفاده مي كنند. بهر حال در اجتماع خواب آلوده ما فرهنگ فحش هاي مودبانه جايگاه خاصي داره. با پوزش از خوانندگان محترم و ياران كابوس، لطفا به چند نمونه از اين جملات مودبانه (فحش سابق) عنايت فرماييد:

نمي توانم منظورم را خوب بيان كنم! يعني: گمشو مرتيكه زبون نفهم

متوجه منظورم مي شيد؟ يعني: مگه مغز خر خوردي

مهم نيست! خودتو ناراحت نكن! يعني: ك.. ننت

مزاحمتون نباشم؟ يعني: گمشو برو رد كارت

ميون كلامتون شكر! يعني: ببند در گاله رو يا خفه خون بگير نكبت

من فكر نمي كنم اينطور باشه! يعني: ك.. شعر نگو عمله

خدا رفتگان شما را بيامرزه! يعني: تو روح امواتت ري...

به مادر سلام برسونين! يعني: رجوع شود به مورد سوم

متاسفانه الآن سرم شلوغه! يعني: به تخمم

اميدوارم غم آخرتون باشه! يعني: بميري الهي كه ديگه غم مرگ كسي را نخوري

چه عجب از اين ورا! يعني: بازم اين مرتيكه گوسفند پيداش شد

بازم به ما سر بزنيد! يعني: همچين بري كه نادر رفت

من كه خدمتتون عرض كردم! يعني: مگه كري، الاغ؟

فكر ميكني از پسش بر مي آيي؟ يعني: مرتيكه پوفيوز! تو خشتكت رو نمي توني بكشي بالا و قس عليهذا ...

اميدوارم ياران كابوس، عرياني سخنم را بر من ببخشايند! يعني: ...

اگه گفتيد معني جمله فوق چيست؟ گوينده پاسخ صحيح، شام مهمان من است.

البته هر كدام از جملات فوق در شرايط مختلف معاني مختلفي داره. در اينجا لازمه كه شنونده عاقل باشه.

يك خبر براي علاقه مندان به ترانه هاي من؛ لطفا به وبلاگ محمدرضا صادقي مراجعه كنيد و آخرين پست را بخوانيد. ترانه «تعصب» به آهنگسازي حامد پورساعي و صداي محمدرضا صادقي.

 پست بعدي: چهارشنبه سوري (نقدي بر فيلمهاي جشنواره فجر)

|+| نوشته شده توسط شهریار در 87/12/19 ساعت 2:20 |

مخمل آبي blue velvet

شايد باورش سخت باشه ولي تو اين دنيا آدمهايي پيدا ميشن كه خيلي دوست دارن مورد نفرت ديگران قرار بگيرن! اين هم نوعي مازوخيست (خود آزاري) البته از نوع غير جنسيه! (متاسفانه من يه عادت بدي پيدا كردم كه همه دنيا و آدمهاي اطرافش را به عنوان آزمايشگاه روانشناسي بي در و پيكر مي بينم و دوست دارم مدام روي روان مردم پشتك بزنم)

بله عرض ميكردم ... معمولا اصل بر برائت است مگر خلاف آن ثابت شود (علي الخصوص در بحث شيرين زناي محصنه، اين اصل كاملا و عامداً رعايت مي شود. قابل توجه آقايان تشك دزد و خانمهاي لحاف دزد*).

داشتم چي مي گفتم...؟ آهان ... قصاص قبل از جنايت از جمله فرائض حسنه ايست كه امت هميشه در صحنه، مثل باقلوا در دهان يكديگر مي گذارند.( به قول مرحوم مغفور جهانگير فروهر در فيلم قلندر : بذار من اول شيشكي ببندم، بعد تو بگو به ريشت).

اين پرانتزهايي كه – بلاتشبيه - مانند باسن مبارك جنيفر لوپز باز و بسته مي شوند صرفاً جهت روشن شدن جملات قصاري است كه از دهان نيمه مباركمان فوران مي كند و لاغير.

دوباره افسار الاغ سخن از دستمان در رفت ... آهان ... يادم اومد... مردم هميشه از ترس اينكه اعدام شوند، خودكشي مي كنند! (از ترس اينكه مبادا از اين طرف پشت بام - بعد از عمليات روياي نيمه شب تابستان با دختر همسايه – نيفتند، اينقدر عقبكي ميرند تا از آن طرفش سكندري سقوط فرمايند).

روزي هزار بار از نمكي محله گرفته تا دكتر آزمنديان شارلاتان مي شنويم كه: نبايد شكست هايمان را به بيضه هاي خويش بگيريم. زيرا هر شكست پلي است به سوي موفقيت...( و روزي هزار بار با خود نجوا مي كنيم كه: مگه اين موفقيت چند هزار كيلومتر پل مي خواد؟)

 آخرش هم نياموختيم كه « باختن، بخشي از بازي زندگيه ». پس چرا به لب هايي كه فقط يكبار بر لبان مان بوسه مي زنند، جفتك مي زنيم؟

(اين اعتقاد به جاودانه بودن بد جوري ما را از لحظات طلايي زندگي غافل كرده. هميشه فكر مي كنيم براي لذت بردن فرصتي هست. با خود مي گوييم: اگر تو اين دنيا صغري شاشو نشد، اون دنيا حتما يه حوري بلوري گيرمون مياد. ولي غافل از اينكه شاعر بدبخت تر از من مي فرمايد:

دستت چو نمي رسد به بي بي/ درياب كنيز مطبخي را ).

*لحاف دزد يعني زني كه مردان متاهل را اغفال ميكند.( پس با اين حساب، مردي كه زنان متاهل را اغفال كند، تشك دزد لقب مي گيرد).

|+| نوشته شده توسط شهریار در 87/11/28 ساعت 0:49 |

خانه عنكبوت

خدا والدين محترم ماركس را قرين رحمت كند كه مي فرمود: «اصول اخلاقي از ميان عادات و رسوم بيرون مي آيد و عادات و رسوم از دل شكل توليد» به عبارت ديگر« اساس تفكر هر طبقه ناشي از شرايط مادي و شغل آن طبقه است».

كافيست يك بار ديگر ولي با دقت بيشتر به آدمهاي اطرافمان نگاه كنيم؛ رويكرد درآمدزايي به جاي توليد، معطوف به دلالي، واسطه گري و خريد و فروش شده. آدمهاي جامعه ما چيزي نيستند جز يك مشت دلال كه به جاي «حقوق» به «بهره كشي» مي انديشند.

خب فكر مي كنيد نتيجه اينگونه بينش اقتصادي چيست؟ رواج فرهنگ دلالي و انتقال آن به نسلهاي آينده كه طبعا بي مغز تر از نسل قبل از خود هستند. لازم نيست فرهنگ دلالي را توضيح دهم ولي همينقدر مي گويم كه زماني اگر مردم مي خواستند كسي را بي ادب و لمپن معرفي كنند به او لقب دلال و عموما دلال هاي املاك و مستغلات را مي دادند.

يادم هست زماني زمين بازي يا همان خريد و فروش زمين به قصد سود بيشتر از جمله مشاغل پست و نوعي شارلاتانيسم به شمار مي رفت. ولي امروزه هر كه استطاعت و بضاعت اين شغل كذايي را داشته باشد، نه تنها احساس شرم نكرده، بلكه بدانم مباهات مي كند.

متاسفانه آتش گراني زمين از حدود سال 81 به بعد تنها منحصر به تهران نشد و شهرستاني هاي محترم نيز با فروش زمينهاي زراعي و چند راس گاو و گوسفند به جمع متمولان روزگار پيوستند و بلافاصله يك فروند ماكسيما، زانتيا يا هر زهرمار ديگه اي ابتياع فرمودند و تشريفشان را به تهران منحوس آوردند. در نتيجه «فرهنگ دهات» كه سوغاتي از دهات مازندران و گيلان و مناطق خوش آب و هواي اطراف تهران بود، به عنوان فرهنگ غالب در پايتخت، حكمفرما شد.

حال تصور كنيد يك دهاتي تازه به دوران رسيده بخواهد در آپارتمان زندگي كند، در شهر رانندگي كند، سوار مترو يا اتوبوس شود، دختر بازي كند، به سينما برود، در پارك قدم بزند و ...

گذشته از تمام اينها سر و كله دهاتي هايي كه نه زمين داشتند نه گاو و گوسفند، در پايتخت پيدا مي شود و براي درآوردن چشم مش صفر و ساير قوم و خويش، از زور بي پولي و بي هنري، متوسل به قاچاق و پخش مواد مخدر و زور گيري و دزدي و قتل و تجاوز به عنف و ساير خلافهاي ريز و درشت مي شوند.

در نتيجه پايتخت ميهن اسلامي و به قول معروف «ام القراي جهان اسلام» تبديل شده به شهري بي در و پيكر، گران، كثيف و آلوده، شلوغ و پر ازدحام، مخوف و نا امن، افسار گسيخته و عبوس. باور كنيد در مورد هيچكدام از صفاتي كه بر شمردم اغراق نمي كنم. اين عين واقعيت است.

 به همين دليل بسياري از پايتخت نشينان اصيل و قديمي به سوي شهرستانهاي آرام و خوش آب و هوا گريخته و عده اي هم كه دستشان به دهنشان مي رسيد به اروپا و كانادا مهاجرت كرده اند. در حال حاضر در تهران 60 درصد دهاتي و 40 درصد تهراني دلال داريم كه نه راه پس دارند نه راه پيش.

|+| نوشته شده توسط شهریار در 87/11/06 ساعت 10:2 |

گمشده lost

اولش نمی خواستم درباره لاست (lost) یا گمشده کیبرد فرسایی کنم، چون آنقدر نوشته اند که چیزی برای گفتن نمانده، ولی حیفم آمد درباره جذاب ترین سریالی که در زندگی ام دیده ام حرفی نزنم.

من خیلی درباره این سریال فکر کردم. از همان اول با این نگاه شروع کردم که چرا امت همیشه در صحنه از دیدن این سریال شوکه شده اند و مثل جن زده ها روزی 10 تا 12 ساعت از عمر گرانمایه را به دیدن لاست سپری می کنند؟ عاقبت فهمیدم که یک ترفند ساده از سوی مغزهای متفکر این سریال، باعث وقوع چنین رویدادی شده:

داستان با تمام شگفتی هایش طوری روایت می شود که بیننده را به شدت درگیر خود میکند، بدین ترتیب که ابتدا حادثه نشان داده می شود و سپس به چگونگی رویداد این حادثه می پردازد. آنهم نه از یک زاویه بلکه از چند منظر مختلف.

اطلاعات ما درباره حوادثی که در طی سریال رخ می دهد، ذره ذره و بتدریج (مثل پازل هایی که هر قطعه از آنها در گوشه ای افتاده) شکل می گیرد و ما سعی می کنیم با کنار هم گذاشتن آنها به یک منطق داستانی قابل قبولی دست یابیم. حال اگر حادثه در یک خط سیر مستقیم از ابتدا تا انتها نمایش داده می شد شاید به این اندازه ذهن و دل مان را مشغول نمی کرد.

در ابتدا بیننده با هجومی از معما روبرو می شود که به این سادگی ها پاسخ قانع کننده ای به آن داده نمی شود. هر چه می گذرد، تعداد پرسشها بیشتر شده و عمق بیشتری می یابد. در اواسط به جز یافتن پرسش، بخش دیگری از ذهنمان به تعمق و تفکر در باب آنچه رویداده مشغول می شود و در اواخر فصل چهارم، به نوعی یک درگیری فلسفی به سراغمان می آید و در جدال میان عقل و ایمان، دچار شک و تردید می شویم که جانب کدام بینش را نگاه داریم.

دلم نمی خواهد بگویم نویسندگان با هوش و خوش فکر این سریال، ما را فریب داده اند، اما می توانم بگویم که داستان را به گونه ای روایت کرده اندتا نتوانیم لحظه ای از فکر آن خارج شویم. اگر دقت کنیم در می یابیم که اکثر داستانک های روایت شده در بطن سریال - چه حوادثی که در جزیره رخ می دهد و چه سرگذشت کاراکتر ها تا قبل از سقوط - از انتها به ابتدا می آید. گاهی نیز این خط سیر در طول زمان سفر می کند و از تاریخی به تاریخی دیگر نقب می زند. شاید این نوع نگاه بیانگر هدف اصلی سازندگان از بیان داستان باشد یعنی پدیده سفر در زمان.

تمام این پارامترها نشان از این دارد که سازندگان قصد دارند به نوعی عادت های ذهنی ما را بهم بریزند و هنجارهای رایج در سریال سازی را شکسته و با این گونه روایت، بیننده را در تدوین و مونتاژ سریال سهیم کنند.

توضیح واضحات: سعی کردم برای آنهایی که سریال را ندیده اند طوری بنویسم که داستان لو نرود.

 

|+| نوشته شده توسط شهریار در 87/10/26 ساعت 13:54 |

Powered By
BLOGFA.COM